بی تو...
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه می بینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا میازارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبارالودی است که مرا درخود به کینه میفشرد
ابرکفن سپیدی است که برگورخاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را ازدست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده وسرش درچنگ خلیفه ای است که درپس کوهها شب و روز درکمین دست من است
بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو پرندگان این سرزمین ، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،نسیم هر لحظه رنج خفته را در سرم بیدار می کند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من درعطر یاس ها می گریم
بی ت، من درشیره ی هر نبات رنج " هنوز بودن" را وجراحت روزهای که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم
بی تو، من با هر برگ پاییزی می افتم
بی تو، درچنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را ، شوق را ، عشق را، ریبائی را ، مهربانی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
.
.
.
.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:51 توسط : raya







