تبليغاتX
قصه های دل
قصه های دل
جمعه پنجم بهمن 1386


دلم را سپردم به بنگاه دنیا

 و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

 و هر روز،برای دلم

مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

 سرسری آمد و رفت

 ولی هیچ کس واقعا

اتاق دلم را تماشا نکرد

 دلم قفل بود

 کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:

چرا این اتاق

پر از دود و آه است

یکی گفت:

چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت:

چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت:

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

ومن تازه آن وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می خری؟

 

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

 

و من روی آن در نوشتم:

ببخشید، دیگر

برای شما جا نداریم

از این پس به جز او

کسی را نداری


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:44 توسط : raya

RSS

امکانات - ارتباط از طریق یاهو
اين سایت را صفحه خانگي خود كنید !   تماس با مدیر سایت !   اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !   لینک RSS
نامه به مدیر وبلاگ
متن نامه خود را بنویسید

بهترینها برای ایرانیان