دوشنبه پانزدهم اسفند 1384
نمی دونم چه دردی داری ای دل
که هرشب تا سحر بیداری ای دل
گلت را شاید از غمها سرشتند
که از خود هم تو در آزاری ای دل
خدایا این غم از جونم جدا نیست
ز دردم قلب یاری آشنا نیست
دلم می خواد به صحرا پا بذارم
که اینجا در دل مردم صفا نیست
دل دیونه ام دیونه تر شد
بیا با من از این عالم به در شو
خبر ها جز غم و حسرت ندارم
بیا با من ز دنیا بی خبر شو
نه دیگر از محبت ها نشونی
نه پیدا میشه ای دل همزبونی
خوشا هرکه یارش بی وفا بود
خوشا تنهایی و دشت و جنونی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:39 توسط : raya







