تبليغاتX
قصه های دل
قصه های دل
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384


نمی دونم چه دردی داری ای دل
 
که هرشب تا سحر بیداری ای دل
 
گلت را شاید از غمها سرشتند
 
که از خود هم تو در آزاری ای دل
 
خدایا این غم از جونم جدا نیست
 
ز دردم قلب یاری آشنا نیست
 
دلم می خواد به صحرا پا بذارم
 
که اینجا در دل مردم صفا نیست
 
دل دیونه ام دیونه تر شد
 
بیا با من از این عالم به در شو
 
خبر ها جز غم و حسرت ندارم
 
 بیا با من ز دنیا بی خبر شو
 
نه دیگر از محبت ها نشونی
 
نه پیدا میشه ای دل همزبونی
 
خوشا هرکه یارش بی وفا بود
 
خوشا تنهایی و دشت و جنونی

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:39 توسط : raya

RSS

امکانات - ارتباط از طریق یاهو
اين سایت را صفحه خانگي خود كنید !   تماس با مدیر سایت !   اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !   لینک RSS
نامه به مدیر وبلاگ
متن نامه خود را بنویسید

بهترینها برای ایرانیان