سه شنبه هجدهم بهمن 1384
عجب کاری به دستم داد چشمت
که برچشمان من افتاد چشمت
سیه بادام ,نرگس گون ،می آلود
الهی خانه اش آباد چشمت
زنخدان هست ،ابرو هست ،موهست
ولی اینجا می کندبیداد چشمت
شبی می گفت چشمم یا که زلفم
بگفتم هرچه بادا باد چشمت
اگر افتاده ام دردام زلفت
ولی می سازم آزاد چشمت
ندارم زهره نامهربانی
سردل می کشد فریاد چشمت
شبیخون زد به چشمانم شبی خواب
گمان کردم که رفت ازیاد چشمت
ولی دشت جنون آمد به خوابم
دلم آهو بره ،صیاد چشمت
بیادت نیست روزآشنایی
چه داغی بردلم بنهاد چشمت
الهی ،روی هوشیاری نبیند
امان از مست مادر زاد چشمت
شنیده ام گفته ای پژمان غریب است
برو خوش باش روشن باد چشمت
جابری
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:24 توسط : raya






