تبليغاتX
قصه های دل
قصه های دل
سه شنبه هجدهم بهمن 1384


عجب کاری به دستم داد چشمت

که برچشمان من افتاد چشمت

سیه بادام ,نرگس گون ،می آلود

الهی خانه اش آباد چشمت

زنخدان هست ،ابرو هست ،موهست

ولی اینجا می کندبیداد چشمت

شبی می گفت چشمم یا که زلفم

بگفتم هرچه بادا باد چشمت

اگر افتاده ام دردام زلفت

ولی می سازم آزاد چشمت

ندارم زهره نامهربانی

سردل می کشد فریاد چشمت

شبیخون زد به چشمانم شبی خواب

گمان کردم که رفت ازیاد چشمت

ولی دشت جنون آمد به خوابم

دلم آهو بره ،صیاد چشمت

بیادت نیست روزآشنایی

چه داغی بردلم بنهاد چشمت

الهی ،روی هوشیاری نبیند

امان از مست مادر زاد چشمت

شنیده ام گفته ای پژمان غریب است

برو خوش باش روشن باد چشمت

 

جابری

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:24 توسط : raya

RSS

امکانات - ارتباط از طریق یاهو
اين سایت را صفحه خانگي خود كنید !   تماس با مدیر سایت !   اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !   لینک RSS
نامه به مدیر وبلاگ
متن نامه خود را بنویسید

بهترینها برای ایرانیان