چهارشنبه پنجم بهمن 1384
تو به من خنديدي و نمي دانستي
كه من به چه دلهره از با غچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پس من تند دويد
سيب را در دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده ازدست توافتاد به خاك
وتو رفتي وهنوز
سالهاست كه درگوش من آ رام
آرام
خش خش گام توتكرار كنان ميدهد آزادم
ومن انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:9 توسط : raya






