سه شنبه هفدهم آبان 1384
رفت و چشمم رابرا یش خانه کردم برنگشت
بس دعا ها ازدل دیوانه کردم برنگشت
شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود
در وفایش خویش را افسانه کردم برنگشت
زلف هایم را که روزی می ربود از او قرار
تا سحرگاهان برایش خانه کردم برنگشت
تا بداند درره او با کسانم کار نیست
خویش را با دیگران بیگانه کردم برنگشت
این من مسجد نشین عاشق سجاده را
چند روزی صا حب می خانه کردو برنگشت
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:43 توسط : raya







