سه شنبه دهم آبان 1384
دوستان شرح پريشانی من گوش کنيد
داستان غم تنهايی من گوش کنيد
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنيد
گفت و گوی من و حيرانی من گوش کنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کی ؟
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کويی بوديم
ساکن کوی بت عربده جويی بوديم
عقل و دين باخته ديوانه ی رويی بوديم
بسته ی سلسله ی سلسله مويی بوديم
کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت
سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت
اين همه مشتری و گرمی بازار نداشت
يوسفی بود ولی هيچ خريدار نداشت
اول آن کس که گرفتار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنايی او
داد رسوايی من شهرت زيبايی او
بس که دادم همه جا شرح دلارايی او
شهر پر گشت زغوغای تماشايی او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:29 توسط : raya
یکشنبه هشتم آبان 1384
نمی دانم چرا رسوا شد این دل غریب و بی کس و تنها شد این دل
نمی دانم چرا از ابر گریان نصیب ما نشد یک قطره باران
نمی دانم چرا با من چنین کرد دل دیوانه را عاشق ترین کرد
نمی دانم چرا سبزی خزان شد وجود خنده ای برما گران شد
نمی دانم چرا دل ها شکسته زمین و آسمان ازهم گسسته
نمی دانم ......
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:48 توسط : raya
یکشنبه هشتم آبان 1384
نمي دانم چه مي خواهم خدا يا
به دنبال چه مي گردم شب و روز
چه مي جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پر سوز
ز جمع آشنايان ميگريزم
به كنجي مي خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها
به بيمار دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
به ظاهر همدم ويكرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلي خوشبو شكفتند
ولي آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه اي بد نام گفتند
دل من اي دل ديوانه من
كه مي سوزي از اين بيگانگي ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدا را بس كن اين ديوانگي ها
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:18 توسط : raya