شنبه سی ام مهر 1384
من در حالی که همه بودنم
به یک نگریستن مطلق بدل شده
چشم در قلب مذاب خورشید دوخته ام
و همچون شمع که درگریستن خویش
قطره , قطره می میرد , من دراین نگریستن خویش
ذوب می شوم و محو می شوم و پایان می گیرم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:19 توسط : raya
شنبه سی ام مهر 1384
ای اشک من که گوهر یکدانه ی دلی
آ خر بگو باز بر سر مژگان چه می کنی؟
مشکن بهای خود که به خون می کشانمت
با دل بگو که برسر دامان چه می کنی ؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:21 توسط : raya
پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384
سلام دوستان عزیزم
این از او ن شعرای هما که من واقعا دوست دارم امیدوارم که شما هم
خوشتون بیاد , واقعا حرف نداره
ترا راندم
ترا با اشک و خون ازدیده بیرون راندم آ خر هم
که در جام دیگری ریزی شراب آ رزوها را
به زلف دیگری آ ویزی آن گل های صحرا
مگو با من , مگو دیگر , مگو ازهستی و مستی .من آن خود رو گیاه
وحشی صحرا ی اندوهم
که گل های نگا ه و خنده ام رنگ غم دارد .
مرا از سینه بیرون کن
ببر از خا طر آ شفته نامم را
بزن برسنگ جامم را , مرا بشکن , مرا بشکن
تو سر تا پا وفا بودی , تو با درد آشنا بودی , ولی ای مهربان من
بگو آ خر
که از اول کجا بودی , کنون کز من به جا مشت پری درآ سمان مانده
وآ هی زیرسقف آ سمان مانده ,
بیا آتش بزن این آ شیان , این با ل و پر را ,
رهاکن این دل غمگین و تنها را
تو را راندم
که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق و امیدت
شود امید جاویدت
ترا راندم , ولی هرگز مگو با من , که اصلا معنی عشق ومحبت را نمی دانم
که درچشمان نقش غم ودردت نمی خوانم
تراراندم
ولی آ ن لحظه گویی آ سمان می مرد , جهان تاریک می شد , کهکشان می مرد.
درون سینه ام دل ناله می زد ,
باز کن از پای زنجیرم که بگریزم
به دامانش بیاویزم
به اوبا اشک وخون گویم :مرو من بی تو می میرم
ولی من درمیان هاهای گریه خندیدم که تو هر گز نمی مانی
بی تو یک تک شا خه ی عریان پاییزم
دگر از غصه لبریزم ...
دراین دنیا نمان بی من , برای دیگری سر کن نوای عشق وهستی را
بخوان برگوش جان دیگری , آ وای هستی را .
تو ای تنها امیدم
بی من از آ ن کوچه بگذر مرا یکدم به یاد آ ور ,به یاد آ ور که می گفتم
بیا امید جان من , بیا تن را زقید آ رزوهایش جدا سازیم
بیا میعاد خود را بر جهان دیگر اندازیم
به یاد آور که اکنون بی تو خاموشم
زخا طره ها فرا موشم ویک تک لا له ی وحشی به جای لا له
بر گور دل من روشن است اکنون.....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:44 توسط : raya
پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384
کاش د رآن آخرین دم
در حضور وا پسین دم
اندکی اندیشه می کردی دوباره
سوی برکه بازمی گشتی و اندر اوج تنهایی
صدای دیر پای مرد شب را گوش می کردی ...
که می گوید و می نالد ...
آه , می نالم و با چشمان خیسم بار دیگر نامه ای د راوج تنهایی نثارت می کنم جانا ...
که ای مشتاق دیدارت ...
چنان در اوج تردیدم که هر گز لحظه اقبال را درخود نمی بینم ...!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:34 توسط : raya
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384
می خواهم بگویم که :
حقیقت دارد که تو میتوانی با دستهای من
سه تار قلم مو را بنوازی و نُتهای رنگ پریده را فیروزهای کنی
( باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکندهای)
حقیقت دارد که من می توانم با شعر های تو
با باران مشاعره کنم .. و بند نیایم
( باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطهورم)
تا من بنفشه ها را میان شب های زمستان قسمت کنم ،
تو یک خوشه انگور به صدایت تعارف کن
خطی از شعرهایت را که بخوانی ،سال ، تحویل می شود
(حقیقت دارد که در حضور تو بودن .. همیشه از نبودن زیبا تر است
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:59 توسط : raya
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384
فقط من مانده ام آ واره ی نیست
دلی دارم که او هم کاره نیست
نصیبم از جهان تکرار درد است
چه گویم من که گویی چاره ای نیست
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:52 توسط : raya
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384
بی تو دل تنگی به چشمانم سما جت می کند
وای دل چون کودکی بی تو لجاجت می کند
اشتیاق دیدن تو میل خا موشی نکرد
هیچوقت عشقت به دل فکر فرا موشی نکرد
عشق من با تو به میزان تقدس می رسد
بی حضورت دل به سر حد تعرض می رسد
دوستت دارم برای من کلام تازه نیست
حد عشقت را برایم هیچ اندازه نیست
در غیاب تو غریبانه فراغت می کشم
برگذشت لحظه ها طرحی ز طا قت می کشم
چشمهایم را نگاه تو ضمانت می کند
گرمی دست مرا دستت حمایت می کند
با تنفس در هوای توهنوزم قانعم
ابتلای سینه را اینگونه از غم مانعم
چشمهای مهربان تو فراموشم نشد
هیچ کس جز یاد تو بی تو هم آ غوشم نشد
من تو را با التهاب سینه ام فهمیده ام
ساده گویم خویش را با بودنت سنجیده ام
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:50 توسط : raya
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384
بامن از شهر سفرکردی ورفتی
بامن از کوچه گذرکردی ورفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا ته کوچه به دنبا ل تو لغزید نگاهم
توندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشت
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:37 توسط : raya
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384
گلپونه ها
گلپونه ها ,گل پونه ها غم ها مرا کشت
گل پونه ها آزار آدم ها مرا کشت
گل پونه ها ,نامهربونی آتشم زد
گل پونه ها بی هم زبونی آتشم زد
گل پونه ها ,درباده مستی نمانده
جز اشک غم در ساغر هستی نمانده
گل پونه ها دیگر خدا هم یادمن نیست
همدرد دل ,شبها جز فریادمن نیست
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:33 توسط : raya
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384
رفتن تو
این خیلی قشنگ اگه نخونی از دستت رفته 
موسم رفتن تونزدیک است
وگل احساسم دیرگاهیست که دربسترغم پوسیده است
بعد تو قصه ی هجران تو را خواهم گفت
وشبانگاه که شب همچودلم تاریک است
قصه ی خود به خدا خواهم گفت
لیک خود آخر این فاصله را می دانم
رفتنت نقطه ای آ غازجدا گشتن ماست 
وتو خواهی خندید
شوق رفتن زنگاهت پیداست 
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:7 توسط : raya
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست
بين من و عشق تو فاصله ای نيست
گفتم کمی صبر کن گوش به من ده
گفتی که نه بايد برم حوصله ای نيست
گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست
رفتی تو خدا پشتو پناهت ، به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:44 توسط : raya
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384
بی تو اما عشق بی معناست می دانی
دست هایم تا ابد تنهاست می دانی
آ سمانت را مگیر ازمن ,که بعد تو
زیستن یک لحظه هم بیجاست ,مید انی
تو, خودت راهدیه ام کردی ولی من هم
شعر هایم را که بی پرواست می دانی
هر چه می خواهیم –آری از همین امروز
ازهمین امروز مال ماست ,می دانی
گر چه من یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو سایه ی دریاست می دانی
«دوستت دارم »همین این ,راز پنهانی
ازنگاه ساکتم پیداست می دانی
عشق من بی هیچ تردیدی بمان بامن
عشق یک مفهوم« بی اماست» می دانی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:36 توسط : raya
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384
خدایا
چه سود گر بگویمت که بی تو کیستم و چیستم
که بحر پر خروش من توی ,وسا حل صبورو بی فغان منم
من درون مو ج های سرکشت خویش را چو یک حباب دید ه ام
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:22 توسط : raya
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384
من کیم ؟
آ ن شکسته ی رفته زیاد
تکدرختی که برگ و بارش نیست
پای در گل اسیر طوفانها
آ خزانی که نو بهارش نیست
ورقی پاره از کتاب زمان
قصه ناتمام و تلخ آ غاز
اشک سردی چکیده برسر خا ک
نغمه ها ی شکسته دردل ساز ....
....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:21 توسط : raya