جمعه پنجم بهمن 1386
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز،برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداری
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:44 توسط : raya
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
آدمک
آدمک ،آخر دنیاست، بخند..
آدمک ،مرگ همین جاست، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا، مثل تو تنهاست ،بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست ، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است فکرکن گریه چه زیباست ،بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست، تازه انگار که فرداست ،بخند
راستی آنچه به یادت دادیم پر زدن نیست که درجاست ،بخند
آدمک، نغمه ی آغاز مخوان به خدا آخر دنیاست ،بخند
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:45 توسط : raya
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385
یاد تو
شب بود و غمی زشمع جان سر میزد
پروانه ی دل به سینه پر پر میزد
می خواست دلم ز سینه بیرون افتد
بس یاد تو بر خانه ی دل در میزد
در خاطره ام عکس تو را دیدم حیف
حرف خوش عاشقانه کمتر میزد
چشمان ملامت گر تو پی درپی
سنگی به شکسه پر کبوتر میزد
مژگان تو در نهایت بی رحمی
بر قلب خون نشسته خنجر میزد
بییهوده دلم اشک ندامت میریخت
اتش به دل سیاه مجمر میزد
میرفت زخاطرم خیال رویت
اتش به حریم شعر و دفتر میزد
ابولقاسم جلیلیان مصلحی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:41 توسط : raya
یکشنبه نهم مهر 1385
باتو
با تو
با تو، همه ی رنگ های این سرزمین را آشنا می بینم
با تو، همه ی رنگ های این سرزمین مرا نوازش می کند
با تو، آهوان این صحرا دوستان هم بازی من اند
با تو، کوهها حامیان وفادار خاندان من اند
با تو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم، که درپس کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد
با تو، دریا با من مهربانی می کند
با تو،سپیده ی هر صبح برگونه ام بوسه می زند
با تو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند
با تو، من با بهار می رویم
با تو،من درعطر یاس ها پخش می شوم
باتو، من درشیره ی هر نبات می جوشم
باتو، در هر شکوفه می شکفم
باتو، من درطلوع لبخند می زنم، درهر تندباد فریاد شوق می کشم ، درحلقوم مرغان عاشق می خوانم درغلغل چشمه ها می خندم ، درنای چویباران زمزمه می کنم.
با تو، در روح طبیعت پنهانم ، دررگ جاویدم
با تو، من بودن را ، زندگی را، شوق را ، عشق را، زیبائی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
با تو
.
.
.
دکتر شریعتی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:7 توسط : raya
شنبه یکم مهر 1385
بی تو
بی تو...
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه می بینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا میازارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبارالودی است که مرا درخود به کینه میفشرد
ابرکفن سپیدی است که برگورخاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را ازدست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده وسرش درچنگ خلیفه ای است که درپس کوهها شب و روز درکمین دست من است
بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو پرندگان این سرزمین ، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،نسیم هر لحظه رنج خفته را در سرم بیدار می کند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من درعطر یاس ها می گریم
بی ت، من درشیره ی هر نبات رنج " هنوز بودن" را وجراحت روزهای که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم
بی تو، من با هر برگ پاییزی می افتم
بی تو، درچنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را ، شوق را ، عشق را، ریبائی را ، مهربانی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
.
.
.
.
دکتر شریعتی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:51 توسط : raya
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385
ای اشک من که گوهر یکدانه دلی
آخر بگو که بر سر مژگان چه می کنی؟
مشکن بهای خود که به خون می کشانمت
آخر بگو که بر سر دامان چه می کنی؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:34 توسط : raya
پنجشنبه هشتم تیر 1385
· حرف های ما هنوز نا تمام
· تا نگاه می کنی
· وقت رفتن است
· باز هم همان حکایت همیشگی
· پیش از آن که با خبر شوی
· لحظه عزیمت تو ناگریز می شود
· آی......
ایدریغ و حسرت همیشگی
· ناگهان
· چقدر زود
§ دیر می شود
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:34 توسط : raya
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385
رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:3 توسط : raya
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385
دیشب غم دل به دل بگفتم بنهفت
چون صبح دمید دیگری هم می گفت
من بودم دل راز مرا فا ش که کرد
دیگر غم دل به دل نمی باید گفت
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:33 توسط : raya
جمعه یازدهم فروردین 1385
دلی دارم که مثل کوچه خاکیست
گناهش سادگی ودرد پاکیست
نمی بخشی خدایا گر گناهش
بکش دل را که هر روز از تو شاکی است
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:29 توسط : raya
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384
نمی دونم چه دردی داری ای دل
که هرشب تا سحر بیداری ای دل
گلت را شاید از غمها سرشتند
که از خود هم تو در آزاری ای دل
خدایا این غم از جونم جدا نیست
ز دردم قلب یاری آشنا نیست
دلم می خواد به صحرا پا بذارم
که اینجا در دل مردم صفا نیست
دل دیونه ام دیونه تر شد
بیا با من از این عالم به در شو
خبر ها جز غم و حسرت ندارم
بیا با من ز دنیا بی خبر شو
نه دیگر از محبت ها نشونی
نه پیدا میشه ای دل همزبونی
خوشا هرکه یارش بی وفا بود
خوشا تنهایی و دشت و جنونی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:39 توسط : raya
دوشنبه هشتم اسفند 1384
من در حالی که همه ی بودنم
به یک نگریستن مطلق بدل شده
چشم در قلب مذاب خورشید دوخته ام
وهمچون شمع که درگریستن خویش
قطره ،قطره می میرد،من در این نگریستن خویش
ذوب می شوم و محو می شوم وپایان می گیریم
دکترشریعتی ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:22 توسط : raya
سه شنبه هجدهم بهمن 1384
عجب کاری به دستم داد چشمت
که برچشمان من افتاد چشمت
سیه بادام ,نرگس گون ،می آلود
الهی خانه اش آباد چشمت
زنخدان هست ،ابرو هست ،موهست
ولی اینجا می کندبیداد چشمت
شبی می گفت چشمم یا که زلفم
بگفتم هرچه بادا باد چشمت
اگر افتاده ام دردام زلفت
ولی می سازم آزاد چشمت
ندارم زهره نامهربانی
سردل می کشد فریاد چشمت
شبیخون زد به چشمانم شبی خواب
گمان کردم که رفت ازیاد چشمت
ولی دشت جنون آمد به خوابم
دلم آهو بره ،صیاد چشمت
بیادت نیست روزآشنایی
چه داغی بردلم بنهاد چشمت
الهی ،روی هوشیاری نبیند
امان از مست مادر زاد چشمت
شنیده ام گفته ای پژمان غریب است
برو خوش باش روشن باد چشمت
جابری
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:24 توسط : raya